تبليغاتX
برگ درخت احساس -

برگ درخت احساس

دل نوشته هاي يك كويري

گفتی غزل بگو غزلم!شور و حال کو؟...

تو این گیر و دار بی غزلی...

حاج ملا هادی سبزواری ـ جد عزیزم ـ متخلص به اسرار...

 

تا جان به تن آید بیا احوال پرس این خسته را

تا دل گشاید بر گشا آن پسته ی لب بسته را

آن سبزه ی نو رسته را تا دیدمی ، رستم زدین

 پیوسته خواهم سجده کرد آن ابروی پیوسته را

گر سوی مرغانم رها سازد ز دام از مهر نیست

از رشک پر خواهد کشد این بال و پر بشکسته را

از زهد و تقوا مشکلم نگشود و مشکل می فروش

بستاند و جامی دهد این سبحه ی بگسسته را

هر کیش و فن آموختم هر مشکلی کاندوختم

سیلاب عشق آمد ببرد آن خوانده و دانسته را

کالای  دارائی کل  جز در  لباس فقر  نیست

پیوند  باشد  با  خدا درویش  از  خود رسته را

پایین  ترین  ماوا  بود   اسرار   فرق   فرقدان

ازکاخ جان بر خاسته بر خاک   او   بنشسته را

+   جمعه 18 مرداد1387ساعت 23:58    امين رضوان پور  |