هر روز بیشتر خودم نیستم
شاید این تأثیر جاذبه ایست از جنس"نیاز"
که این چنین تلخ و رازگونه بین "من" و "خودم" فاصله انداخته...
من هر روز بیشتر خودم نیستم
آه...
مهر و قرآنم کجاست؟
دل نوشته هاي يك كويري
هر روز بیشتر خودم نیستم
شاید این تأثیر جاذبه ایست از جنس"نیاز"
که این چنین تلخ و رازگونه بین "من" و "خودم" فاصله انداخته...
من هر روز بیشتر خودم نیستم
آه...
مهر و قرآنم کجاست؟
گفتی غزل بگو غزلم!شور و حال کو؟...
تو این گیر و دار بی غزلی...
حاج ملا هادی سبزواری ـ جد عزیزم ـ متخلص به اسرار...
تا جان به تن آید بیا احوال پرس این خسته را
تا دل گشاید بر گشا آن پسته ی لب بسته را
آن سبزه ی نو رسته را تا دیدمی ، رستم زدین
پیوسته خواهم سجده کرد آن ابروی پیوسته را
گر سوی مرغانم رها سازد ز دام از مهر نیست
از رشک پر خواهد کشد این بال و پر بشکسته را
از زهد و تقوا مشکلم نگشود و مشکل می فروش
بستاند و جامی دهد این سبحه ی بگسسته را
هر کیش و فن آموختم هر مشکلی کاندوختم
سیلاب عشق آمد ببرد آن خوانده و دانسته را
کالای دارائی کل جز در لباس فقر نیست
پیوند باشد با خدا درویش از خود رسته را
پایین ترین ماوا بود اسرار فرق فرقدان
ازکاخ جان بر خاسته بر خاک او بنشسته را
از تو همه من٬من منِ بی تو٬بس کن /شب٬راز٬دعا٬اشک٬خدا٬غم ٬بس کن
هی گفتم و گفتند ٬ولی یک خواهش /وقتی جِبِرائیل شد عاقد ٬ بس کن
وچه موذیانه تارها از پودم جدا می کنی به خشم
هجمه ی خار های برّنده ات بی امان...
نفوذ می کنی در من
می پیچی به هم
کم کم بزرگ می شوی ٬ یک گل سرخ به رنگ خون
تمام من دارد تو می شود یا تو٬من؟
مهم نیست...
ولش کن...
شب بخیر.