تبليغاتX
برگ درخت احساس

برگ درخت احساس

دل نوشته هاي يك كويري

سلام...

یک کار قدیمی متناسب با اوضاع و احوال حال...

من                              

به گندم زار زرینی که با پرواز مرغان و طنین دلکش باد بهاری موج موج رقصان شود،دل خوش نکردم

 

من

دل گرم آن تک خوشه ای هستم که از دستان پر مهر سفیر سادگی ـکودکی روستایی ـ افتاده باشد 

+   یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 21:4    امين رضوان پور  | 

 

 یک سایه شبیه من که خیلی‌ دور است

افتاده و خسته...کیست؟...پا در گوراست

تصمیم گرفتم بروم......لطفاً ایست!!!!!

گفتند نرو............امین رضوان پور است

+   سه شنبه 10 دی1387ساعت 11:39    امين رضوان پور  | 

 

(تاثیر کسی که.... س.ر)

ای ساحره!

ریسمان بردار و بگریز

که عصا به زمین زده است گل خند‌های عزیزی که از شهر گذشت و هزار یوسف آزاد کرد

ریسمان بردار و بگریز...

+   پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 20:14    امين رضوان پور  | 

 

این روز‌ها عجیب به این سنگ‌ها فکر می‌کنم!!

به ذره ذره هایی که از ترس وا شدن نمی‌‌جنبند...

حتی به انعکاس صدای تریک تریک ترک‌های ذهن شیشه‌ای بشر...

 

+   سه شنبه 30 مهر1387ساعت 11:36    امين رضوان پور  | 

 

آن قدر وسیعی که هر بهار

شکوفه ها راز گل شدنشان را از تو می خواهند

و پرستو ها سراغ آشیانه هایشان را از تو می گیرند

با این همه

من و حسرت یک خبر خوش که

 آن قدر نشنیده ام

سلول های مغزم فرمان خنده را تحریم کرده اند

هنوز هم برای"من" وقت نداری!!

 

+   سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 23:42    امين رضوان پور  | 

 

هر روز بیشتر خودم نیستم

شاید این تأثیر جاذبه ایست از جنس"نیاز"

که این چنین تلخ و رازگونه بین "من" و "خودم" فاصله انداخته...

من هر روز بیشتر خودم نیستم

آه...

مهر و قرآنم کجاست؟

+   پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 1:52    امين رضوان پور  | 

گفتی غزل بگو غزلم!شور و حال کو؟...

تو این گیر و دار بی غزلی...

حاج ملا هادی سبزواری ـ جد عزیزم ـ متخلص به اسرار...

 

تا جان به تن آید بیا احوال پرس این خسته را

تا دل گشاید بر گشا آن پسته ی لب بسته را

آن سبزه ی نو رسته را تا دیدمی ، رستم زدین

 پیوسته خواهم سجده کرد آن ابروی پیوسته را

گر سوی مرغانم رها سازد ز دام از مهر نیست

از رشک پر خواهد کشد این بال و پر بشکسته را

از زهد و تقوا مشکلم نگشود و مشکل می فروش

بستاند و جامی دهد این سبحه ی بگسسته را

هر کیش و فن آموختم هر مشکلی کاندوختم

سیلاب عشق آمد ببرد آن خوانده و دانسته را

کالای  دارائی کل  جز در  لباس فقر  نیست

پیوند  باشد  با  خدا درویش  از  خود رسته را

پایین  ترین  ماوا  بود   اسرار   فرق   فرقدان

ازکاخ جان بر خاسته بر خاک   او   بنشسته را

+   جمعه 18 مرداد1387ساعت 23:58    امين رضوان پور  |