تبليغاتX
برگ درخت احساس

برگ درخت احساس

دل نوشته هاي يك كويري

سلام!!

قابل توجه دوستان عزیزم!!!که با پیغام های خصوصی بنده رو دیگه زیادی مورد عنایت قرار دادند:

همانطور که خودتون گفتید وزن رباعی بر وزن لا حول ولا قوه....است ٫ درست.ولی و اما با توجه به اختیارات شاعری مثل تبدیل دو هجای کوتاه به یک هجای بلند و قاعده ی قلب وزن شعر زیر بدست میاد.

یعنی  وزن اصلی (مفعول٬مفاعیل٬مفاعیل٬فعل)با توجه به دو قاعده ی بالا تبدیل میشه به(مفعول ٬مفاعلن٬مفاعیلن٬فع)که وزن نسبتن سنگین تری است پس:شعر از لحاظ قالب رباعیست.

یک سوال:اصلن شما از کجا دونستید این حتمن باید رباعی باشه؟

 خدا حافظ!!

تارَم سر ِکوک ٬ شور در مضراب است

ای   ابر  ببار ٬ ماه   در  مرداب  است

یک لحظه نگاه کن به شب تاب٬ به نور

آهسته عزیز! شمعدانی خواب است

+   چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 3:45    امين رضوان پور  | 

 

هر روز به پایت بنشستم ‌٬عسلم

صدحیف برفتی به جفا٬ شاهِ دلم

تاریخ! بگو سلسله بی شاه نشد

ای تاج سرم٬ آمده شاهی بغلم

+   دوشنبه 17 تیر1387ساعت 0:36    امين رضوان پور  | 

 

ما دلشده ی باغ و بهاریم

ما در قفس خویش نمانیم

ما را که زمان شکسته می خواهد باز

بر مشق شبش 

 خطّی بنگاریم ، آرام نمانیم

 

توضیح :بصورت نیمه بداهه حین خوندن با آواز اصفهان گفته شد.

+   شنبه 1 تیر1387ساعت 21:36    امين رضوان پور  | 

 

بی شک برای یک بار هم که شده

گل های گلدان را آب داده ای

به حمام رفته ای

ناخن هایت را کوتاه کرده ای

با شیر فروش سر و کله زده ای

به استخر رفته ای و بعد با دوستانت در رستوران شام خورده ای

یا در مراسم دعای آخر هفته بوده ای و .....

 

لطفاً برای یک بار به من لبخند بزن و جواب نامه ام را بده

لطفاً

 

امضا: ریمار

+   جمعه 17 خرداد1387ساعت 21:30    امين رضوان پور  | 

 

شب،ساحل دریا،دلت سنگ شده است

بی وفایی هیوا،نامت ننگ شده است

آتش زدی بر روان من وقتی که...

...دیده ام تورا،مانتوات تنگ شده است

 

بدون شرح!!!

 

 

 

+   شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 17:38    امين رضوان پور  | 

 

نور من اگر بر تو بتابد حیف است

شعری،که اگر کسی سراید حیف است

گفته باشم که در این طویله ی ما

گاوی که خری چون تو بزاید حیف است

 

توضیح:

ـ لطفن بهتون بر نخوره

ـ آدم بی ادبی نیستم

ـ مجبور شدم

+   شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 18:13    امين رضوان پور  | 

 

گاهی روزها چنان به آفتاب خیره می شوم

که شبها خوابم نمی برد

 

از فکر این که مبادا آرزوهایم تباه شود

خوابم نمی برد

 

اصلاً نمی فهمم چرا باید به این چیزها فکر کرد

وقتی که شب طولانی است و من

خوابم نمی برد

 

می ترسم که صبح بیاید و روشن شود همه جا...

بی فایده ست با این چیزها هم

من خوابم نمی برد

 

هرجه گفتم و داد زدم که آی من خسته ام

نفهمیدند و گفتند بخواب...

من خوابم نمی برد

 

این ها چه بیدار باشند و چه خواب فرقی نمی کند

مهم منم

 که من هم خوابم نمی برد

 

 

+   سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 18:11    امين رضوان پور  |